خدا

مرد : چرا خدا خودشو مثل يه هاله مبهم نشون ميده ؟ آخه تا كي ؟ چرا دستشو دراز نمي كنه پرده ها رو كنار نمي زنه تا ما ببينيمش و ايمان بياريم ؟

فرشته : لبخندي پر معنايي تحويل مرد مي ده و سكوت مي كنه .

مرد : تكليف مايي كه مي خوايم ايمان بياريم ولي نمي تونيم؛ چيه ؟ تكليف مايي كه مي خواييم ايمان بياريم ولي نمي فهميمش چيه ؟ چرا خودشو به ما نشون نمي ده ؟

فرشته: تكه ي كوچيكي از آئينه خرد شده رو به دست مرد مي ده  و ميگه : خودتو  تو اين تكه از آئينه به من نشون بده .

مرد آئينه رو مي گيره و فقط  قسمت كوچيكي از چشمش و توي اون مي بينه .

فرشته باز هم لبخندي به مرد ميزنه و مي گه حالا مشكل از تو هست كه بزرگي يا از آئينه كه خيلي كوچيكه ؟

آئينه دلت و بزرگ كن ...

پ.ن: اين قسمت پر مفهموم فيلمي بود كه ديشب ديدم !