مُهر

مُهر میزنم

گاهی بر اسناد مالی شرکت

گاهی بر لبانم !

پ.ن: کاش همه مشکلاتم با سکوت حل میشد !!!

خواب و بیدار

چشمهایم را می بندم 

آرام به صورتت دست میکشم 

زبر 

کمی زبر 

دستانم مکث میکنند 

و باز ...

چشمهایم را می بندم و لمس میکنم 

نه برای ارضاء جسمم نه !

فقط میخواهم باور کنم حضورت خواب نیست همین !!!

شکنجه

گاهی افکارم شلاق میزنند جسم و روحم را

روحم را خسته میکنند

جسمم را ...

گونه هایم بد میسوزد آنوقت...

آنوقت که تر میشوند !

شکنجه که می دانی چیست ؟

من ؛او ؛اتوبوس

نمی دانم با آن همه صندلی خالی چرا کنار آن پسر نشستم !!!

به چشمانم نگاه کرد

به چشمانش نگاه کردم

دست به سویم دراز کرد

دست به سویش دراز کردم

انگار فراموش کردم که دیگر آنکه را که میخواستم دارم انگار فراموش کردم نه حاجتی دارم نه دعایی نه تمنایی ...

انگار فراموش کردم

دست به سمتش دراز کردم

چشمانم را بستم

و یک فال گرفتم ...

پ.ن: فقط هفت سالش بود و دستانش پر از ترک مثل هفتاد ساله ها ...

 

فرصت

از هم آغوشی امشب تا می توانی لذت ببر

شاید

 فرصتی برای بوسیدن فردا  نباشد !!!

باران

باران آمد

آن مرد در باران آمد

آن  مرد در باران با یک ماشین زیبا آمد

آن دختر زیبا رفت

آن مرد آن دختر زیبا را با خود برد !

...

باران آمد

من در باران ماندم !!!!