من ؛او ؛اتوبوس
نمی دانم با آن همه صندلی خالی چرا کنار آن پسر نشستم !!!
به چشمانم نگاه کرد
به چشمانش نگاه کردم
دست به سویم دراز کرد
دست به سویش دراز کردم
انگار فراموش کردم که دیگر آنکه را که میخواستم دارم انگار فراموش کردم نه حاجتی دارم نه دعایی نه تمنایی ...
انگار فراموش کردم
دست به سمتش دراز کردم
چشمانم را بستم
و یک فال گرفتم ...
پ.ن: فقط هفت سالش بود و دستانش پر از ترک مثل هفتاد ساله ها ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 20:46 توسط به آئین
|