پسرم سبحان ...

پسرم...

ذلم هوای خنک شهریور می خواهد و تو را ...

آرزو

انگار آمده ای بزرگترین آرزوی کوچکم ...

این منم ...چون همیشه ساکت و صبور ...

...

آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

...

مُردم اندر حسرت فهم درست ...

شانه هایت ...

باران باشی بی سرزمینی که بر آن بباری چه میکنی ؟

...

چه زیباست

حتی

یک دقیقه بیشتر

برای تو انتظار کشیدن ...

دل من شعر او

گاهی تمام حال و هوایت میان شعر دیگری است ...

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى

شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى

لحظه هاى کاغذى را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى

آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین

سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى

عصر جدول هاى خالى، پارک هاى این حوالى

پرسه هاى بى خیالى، نیمکت هاى خمارى

رونوشت روزها را روى هم سنجاق کردم:

شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى

روى میز خالى من، صفحه باز حوادث

درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى

قیصر...

او

من خدا را در خودم گم کرده ام ....