...

به یاد چشمانت و آرامشی که در آن موج میزد می افتم

به یاد لبخندت که چه معصومانه لبانت را در بر می گرفت

به یاد جسمت که ظریف بود و نفهیف و نهفته در آن هزار هزار راز دل

و به یاد صدایت که هیچگاه فریاد نشد

می سوزم از درونم که چطور هم آغوشی خاک را تاب خواهی آورد

امشب اولین شب است

سرد و ساکت

تنهای تنهای

و من  تنها در اندیشه نگاههای رازناکت و فقط به آخرین سفرمان که سپرده شدی به من و من حالا خجالت زده که "تو را" به من سپرده بودند تویی که حالا می فهمم که بودی ...

وقتی همه جا میشنوم چه راز ها که دردلت نهفته بود و چه سر ها که بر شانه ات آرام  نمی گرفت ...

امشب اولین شب است ...

سرد  و ساکت

هم آغوش با خاک

هنوز ۳۵ روز تا بیست و یکمین بهار زندگیت مانده بود

ای کاش تاب می آوردی ...

پ.ن: به یاد عزیز ترین دوستم که امروز به خاک سرد سپردمش...