مرا بی نشانی به فردا ببر...
عجیب دلم گرفته؛ هوای رفتن در تمام وجودم جریان دارد ؛کوچ را بهانه میکند هر بار ...
نوای غریبی در گوشم زمزمه می شود که وقت رفتن است !!!
بمانم ؟
کار مانده ای ندارم برای خودم ؛برای دیگران هم بیست و یک سالی بوده ام کافی نیست ؟
هر روز مقداری از بار سفرم را میبندم
یک روز مهربان میشوم
روز دیگر گذشت می کنم
فردایش دروغ نمی گویم
یک روز دیگر کمک میکنم به تو که هر روز کمک می خواهی
و روزی می بخشم تا بخشیده شوم
...
آری ؛آرام آرام بار سفرم را میبندم
می گویند هر چه سبک تر سفر کنم بهتر است
پس همین ها بس است !
خب دیگر چه ؟
؟؟؟
از امشب شروع می کنم تا چمدانم را ببندم زیاد فرصت ندارم !!!
دلم عجیب هوای رفتن دارد!
دلم هر شب کوچ را بهانه می کند ...
اینجا غریبم بین آدمها انگار !

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 23:23 توسط به آئین
|