عصیان
هنوز پنجره آغوش چشم بارانی است
سیاه منتظری در نگاه زندانی است
مه از دهانه حسرت به شیشه میروید
لبی که زمزمه اش یکنفس پریشانی است
و شب به ثانیه های طلوع می پیوست
و عابری که حضورش همیشه پنهانی است
و دست خسته به روی تنی که می لرزد
نوشت عاقبت هر چه عشق پنهانی است
دوباره بغض ؛اسیری که از دلش پرزد
و چشم ؛شاهد پرواز ؛همیشه قربانی است
و شب به ثانیه های طلوع می پیوست
هنوز پنجره آغوش چشم بارانی است ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 22:55 توسط به آئین
|