باز هم بهانه!

 

شاید میان لحظه فردا نشسته ای

 

تا سر رسد بهانه امید قیام کن

 

گویی منم نظاره گر از شرق خاطره

 

بی همهمه !

 

برای طلوعی که می خزد

 

در من

 

برای تو

 

ازتو

 

برای من...

 

اما بدون نگاهت نمی شود

 

نه در کمین نگاهی که خسته است

 

یا در زمانه ی تردید اشک من

 

حتی بدون تلخی دریا نمی شود

 

نه!نه!نمی شود بدون نگاهت نمی شود