امروز روز عید است و انگار خیلی ها منتظرند تا این روز ها برایشان بهانه شروع باشد ...
روبروی خانه مان سالن زیبایی است
صدای هلهله و شادی ناگهان تمام کوچه را پر میکند و از میان پنجره اتاقم این صدا ها به داخل سرک می کشد ...
من هم سری تکان می دهم و پوز خندی می زنم و دلم به حال آن دو می سوزد ...
و همچنان تایپ می کنم !
دلشان به چه چیزی خوش است که به خانه ی رویا هایشان می روند ؟ که همدم پیدا می کنند ؟
که چه ؟!؟!؟تمام خوشی لحظه ای است که پس از کلی عذاب و ... مدیر سالن عروس هزار رنگ را تحویل جناب داماد می دهد و بوق بوق کنان به سمت سالن پذیرایی می روند و بعد از اینکه شکم مدعوین محترم از انواع غذا ها پر شد به خانه بخت می روند ...و این دو می مانند و باز پرداخت انواع و اقسام وام و ....
تازه جالب تر بعد از این است ...
بی خیال خوشبخت باشند خوشبخت ...!!!!
پ.ن :خنده ام می گیرد نمی دانم چرا ؟مجردی را حالا حالا ها ترجیح می دهم تو هم این را بخوان لطفا ...