فردا

سر از شانه ی خاک خورده روزهایم که بر می دارم

ثانیه ها بی امان تکرار می شوند تا شاید به فردا برسند

بی اندیشه آنکه فردا را می گذارند زیر پایشان

چه رویای دست نیافتنی می شود فردا !

و اما ...

ای کسانی که بی چینه بر  آرامش همیشگی تان تکیه زده اید

ای کسانی که گرمای خانه هاتان را در آغوش کشیده اید 

 و ای کسانی که غم هاتان حسرت ریگ و رکاب  است

دختری برای نان تنش را می فروشد

بوسه بر مرگ ثانیه هایش میزند

و با تباهی هم آغوش تر می شود

...

روبرو ...

دلم که می گیرد خیره میشوم به روبرو  و گلویم فشرده میشود در چنگ بغضی و میلرزم

ناخودآگاه کودکی ام به خاطرم می آید که هیچگاه حسش نکردم

اگر بتوانم  بغض را فرو می خورم  و اگر نتوانم گونه ام دوباره ساحل میشود ...

و حالا باز هم به روبرویم خیره شده ام !!!