و گویی یاد ما در خاطرش نیست ...
و امروز چشمم را کشتم و به اندازه تنهایی خودباریدم ...
و امروز دستم را کشتم مشت کردم دستم را مبادا محبت کند ...
و امروز یکبار دیگر آرزوهایم را کشتم ...
اما می دانم که دلش را شکستم و آرزوهايش را بر باد دادم...
چشمهايش هنوز خيس بود و آهسته مي ناليد از غم خفته امروز من
هرگز به دوست نبايد نامردي کرد و حسادت
ولي من با بريدن دستم دلش را مجروح کردم و رفتم
امروز روز بدی بود برای فردای او
امروز خاطره ها را عصيان کردم و آرزوها را
به رنج آوردم و تکرار کردم هرچه که نبايد مي کردم...
فردا روز فراموشي غم اوست و دوباره طعنه من
او فردا آرام است و من فردا عاصي
شايد روزي به محبتهاي او چشم شوم و به خشمهاي او لبخند
ولی نمي دانم آنروز او باشد و زمان
و ما انگار با همین روبان های سبز دلمان را به سبزی آینده گره میزنیم ...
پ.ن: سبزی این روبان ها از کودکی در خاطرمان آرامش را رج میزند ؛آینده هم ؟