به آئین
شیده
حتی یک دقیقه بیشتر برای تو انتظار کشیدن ... خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى لحظه هاى کاغذى را روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى عصر جدول هاى خالى، پارک هاى این حوالى پرسه هاى بى خیالى، نیمکت هاى خمارى رونوشت روزها را روى هم سنجاق کردم: شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى روى میز خالى من، صفحه باز حوادث درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى قیصر... آنوقت با هر بوسه بر آن مرا از حسادت می کشتی ... روزهایت شاد و آباد کیان کوچک ما ... این نبودنهایت را چگونه لا جرعه سر می کشم ... شاید امروز آخرین روز زندگی ام باشد ...


